آموزش احکام در قالب طنز. مقدمات نماز

خرید بک لینک

مقدمات نماز
پارسال که کرونا نبود قرار بود شب یلدا بریم خونه بابا بزرگ ، داشتم خودم رو آماده می کردم که بابام اومد و در حالیکه شیرینی و میوه و هندونه خریده بود گفت: هوشنگ خان مژده امشب مهمان برامون میاد برای همین خونه بابا بزرگ تعطیل.
گفتم : بابا! شگون نزن یهو مهمون میاد . خوب حالا مهمان کیه؟!
بابام گفت : شگون چیه بچه؟!! ، مهمان حبیب خداست . راستش از بس معلمتون آقای صبوری رو اذیت کردی می خواستم از خجالتش دربیام و دعوتش کردم با خانواده. امشب در خدمتشان باشیم
من و میگی دنیا روی سرم خراب شد تصمیم گرفتم هر جور شده مهمانی رو به هم بزنم تا بریم خونه بابا بزرگ اینا ،. زنگ زدم به آقای صبوری و گفتم : به جای شب، عصر تشریف بیارید تا در خدمت ما باشید خوشحال می شویم ؟، تا بیشتر خوش بگذره. و توی دلم گفتم یه خوشی بگذره تهش ناپیدا.

هوا تقریبا تاریک شده بود که آقای صبوری با خانواده ی محترمشون تشریف آوردن . پدر و مادرم استقبال گرمی ازشون کردن و آقای صبوری میگفت ببخشید مزاحمتون شدیم شرمنده مان کردید. بابام گفت: خواهش میکنم. نقطه اش مزاحمه.
منم گفتم :خواهش می کنم آقا معلم. حالا دیگه کاری که نمی بایست بشه شده. شما نقطه ی مراحمید.
خودتون گفتین آدم باید سختی ها رو تحمل کنه.
حالا شما تشریف آوردید به درک. فوقش یک امسال رو خونه بابابزرگ نمی ریم. خانواده آقای صبوری خیرخیر به هم نگاه می کردن که یهو قسمت کمی از گوشت پام لای انگشتان مامان جان گیر کرد فکر کنم زنبور نیش زدن رو از مامانم یاد گرفته شایدم به همین خاطر بود که بابام زن ذلیل بود درد رو من می کشیدم ولی نمی دونم چرا بابام سرشو انداخته بود پایین و حیوونی سرخ شده بود. نقشه من شروع شد
اول صدای تلویزیون رو خیلی زیاد کردم پس از چند دقیقه آقای صبوری با خانواده محترم انگشتاشون رو کردن توی گوششون. گفتم :آقا معلم یادتونه دهنتون رو کردید تا بیخ گوشم و داد زدید خیلی کیف داشت از اون روز فهمیدم صدای زیاد چقدر لذت بخش است برای همین عادت کردم تلویزیون صداش بلند باشه لنگ کفش کنترل مامان توی خونه بود تا به دستش می گرفت به هر سمتی اشاره می کرد اون کار خودش انجام می شد لنگ کفش رو به سمت من گرفت تلویزیون صداش کم شد دوباره به سمتم گرفت یهو سینی چایی و قندان چسبید به دستم مامان از دور سر کفش رو آورد پایین. یهو خم شدم و سینی چایی جلوی آقای صبوری روی زمین قرار گرفت . مخفیانه به جای شکر نمک ریختم توی شکر پاش و گذاشتم کنار سینی چایی. وقتی مامان و بابام با آقای صبوری و خانواده شان گرم صحبت شدند آهسته رفتم توی انباری و سیم برق و کردم توی پریس و دو سر سیم رو چسباندم به هم که یهو کنتور یه جرقه زد و برق قطع شد کورمال کورمال اومدم توی هال و توی تاریکی آهسته قندا رو برداشتم و بردم. بابام که متوجه نبود هی تعارف جایی می کرد . منم گفتم: ببخشید اگه قندا رو نمیبینید شکرهست بریزید تا دوباره قند بیارم. نمک ها رو ریختن توی جایی و به هم زدن ،توی همین هیر و بیر مادرم یه شمع روشن کرد، استکان ها که رفت بالا، توی همون هورت اولی آخ بمیرم یهو صدای سرفه از اطراف و اکناف هال بلند شد. مادرم گفت :وای خدا مرگم بده حتما جای شکر حواسم نبوده نمک ریختم توی شکرپاش تو رو خدا ببخشید، بابام گفت :بچه به شیر میره. تا مامان به لنگ کفش نگاه کرد بابام از جا پرید و رفت برق ها رو وصل کنه که شانس من فیوز سوخته بود
یه نقشه هم واسه کنتور گاز کشیدم که نمی گم چکار کردم هم خطرناکه هم بدآموزی داره ولی گاز خونه هم قطع شد، کم کم خونه سرد شد توی تاریکی و سرما ظرف شیرینی رو داشتم می آوردم بذارم کنار آقای صبوری که پام به مبل گیر کرد و گرمبی خوردم زمین و ظرف شیرینی افتاد روی سر آقا معلم و شیرینی ها هم ریخت روی سر و صورت ایشون و فرش. صدای آخ آقای صبوری شیشه های خونه رو لرزوند رفتم نزدیک و گفتم آقا معلم خیالتون راحت باشه سرتون نشکسته فقط به اندازه ی یک تخم مرغ بوقلمون جاش باد کرده.
بابام تقریبا به مرز سکته رسیده بود اگه مهمان نداشتیم و می فهمید کار منه کمترین مجازاتم این بود که با غلطک ده تنی از روم رد شه
منم برای اینکه کاری کنم آقای صبوری زودتر بره
هی می گفتم: اولین باره چنین اتفاقاتی می افته البته نمی خوام بگم پا قدمتون خوب نیست یا چشمتون شوره. نه هرگز. ولی خوب اولین باره. خدا رو شکر سر شما بود و الا ظرف شیرینی می خورد توی شیشه پنجره و شیشه می ریخت پایین.

نقشه ام گرفت و آقای صبوری در حالی که دست روی سرشون گذاشته بود بلند شد بره که بابام برای هزارمین بار گفت معذرت خواهی می کنم شرمنده ام. لااقل میوه و غذا و شیرینی با خودتون ببرید آقای صبوری گفت یه شرط داره اونم اینه که

شما هم همراه ما بیایید. خونه از ما، پذیرایی از شما، بابام هم در حالیکه دستش روی قلبش بود قبول کرد و گاه گاهی زمزمه می کرد الهی بی هوشنگ بشم معلم وقتی می

گفت چی میگید آقای نشاطی؟!
بابام یه خنده زورکی می کرد و میگفت : چون قلبم درد گرفته می گم الهی بی هوش نشم

تیرم به سنگ خورد تا آماده شدیم تقریبا ساعت هشت شب حرکت کردیم ولی من دست بردار نبودم تصمیم گرفتم اونجا هم اذیت کنم اما اونشب وجدانم ول کن نبود هی بهم می گفت :می دونی چندتا گناه بزرگ انجام دادی، اذیت پدر و مادر، بی احترامی به مهمان، آزار و اذیت مؤمن، بی احترامی به معلم، اسراف و خرابکاری، وای هوشنگ چکار کردی، به خودم گفتم به توچه و... ولی توی دلم هم ناراحت بودم و هم از خودم بدم اومده بود آخه من به غیر از همه آزارم به هیچکس نمی رسید توی راه به بابا اصرار کردم تندتر بره . با خودم می گفتم وقتی زودتر از آقای صبوری برسیم ، از دیوار خونه شون می پرم توی خونه و کنتور برق رو خراب می کنم
اتفاقا نقشه گرفت ما زودتر رسیدیم، همینکه از پیکان دودزای بابام پیاده شدم یهو شدید دستشویی ام گرفت. مارپیچ مارپیچ از دیوار بالا رفتم در حالیکه خودم رو به هم می پیچیدم فشار دستشویی تعادلم رو به هم زد چشمتون روز بد نبینه از بالای دیوار شپلق افتادم،
توی خونه سطل آشغال بزرگی بود که صاف افتادم توی آشغالا ، همون موقع یه سگ سیاه گرسنه بیچاره تازه پوزه اش رو کرده بود توی آشغالا که باسن من خورد روی پوزه ی سگ. سگه ترسید و کلیس کلیس کرد و منم از ترس، شلوارم رو خیس کردم. بدنم هم بوی اشغال گرفته بود و هرچی بابام صدام می زد روم نمی شد بگم چی شده. فقط میگفتم:واخ، آخ پام بابام، وای پام مامان، پیف پیف اوف اوف، تا اینکه آقای صبوری هم رسید و در رو باز کرد و همه با تعجب دیدن توی سطل آشغال گیر کردم، به هر زحمتی بود منو از سطل بیرون کشیدن، یه کمی هم پام زخم و خونی شده بود، بابام گفت: چرا شلوارت خیسه؟!
گفتم :توی آشغالا هوا گرم بود، عرق کردم، بابام گفت :چطور فقط خشتکت عرق کرده؟! بعد گفتت: چرا بوی سگ می دی؟!! یه کم که اومدم توی روشنایی دیدم دستم هم کمی زرد شده، متوجه شدم که قبلا هم گل به روتون یه گربه بی تربیت هم توی آشغالا دستشویی کرده بود
حالا من توی حیاط توی سرما ایستادم و انواع و اقسام بوها و رنگ ها را با خود حمل می کردم

بابام که سرخ شده بود و توی سرما عرق کرده بود و از عصبانیت می لرزید . هی از آقای صبوری عذرخواهی می کرد و منم حیران خیر خیر به اطراف نگاه می کردم. خلاصه همونجا رفتم حمام، و خودم رو با دستمال کاغذی پاک کردم مامانم شلوار یدکی برام آورده بود، داد، پوشیدم تا اومدم بیرون.، آقای صبوری گفت چرا موهات خشکه مگه حمام نرفتی گفتم ببخشید با دستمال کاغذی خودم رو پاک کردم آقای صبوری گفت نه باید بری حتما خودت رو با آب بشوری چون بول و مدفوع حیوان حرام گوشت و خون حیوانی که خون جهنده داره و سگ نجسه باید حتما خودت رو بشوری و شلوار یدکی هم نجس شده با دستمال کاغذی که نجاست برطرف نمیشه. سریع شلوارم رو درآوردم و گذاشتم بغل بینی معلم گفتم آقا بو بفرمایید تمیز تمیزه. بابام گفت: هوشمنگ جان! درد جان! ، بلا جان! آبروم رفت بسه دیگه، درسته شورت پاته ولی زشته خودت رو بپوش یهو متوجه شدم چه دست گلی به آب دادم سریع شلوارم رو پوشیدم و رفتم حمام، خودم رو با آب گرم تمیز تمیز شستم چون دیگه شلوار نداشتم پاهامو کردم توی آستین ژاکتم و به زور ژاکت رو کشیدم بالا و مثل آدم آهنی رفتم پشت به همه و رو به دیوار نشستم از سر و یقه ژاکت شورتم پیدا بود که با کاپشنم پوشوندم ولی به مامانم گفتم اینایی که ژاکت می دوزن یعنی عقلشون نمی کشه برای مواقع ضروری یک زیپ روی سر و یقه ژاکت بذارن؟! بابام گفت :هیشکی عقلش به تو نمی رسه، گفت بابا من این رشد عقلی را مدیون شما هستم. نمی دونم چرا بابا لبش رو می گزید بعد گفتم :من از همه معذرت می خوام به خصوص از شما آقا معلم
بابام که بی چاره عین چغندر آب پز شده بود و مامانم هم هی دست می زد توی صورتش و نچ نچ می کرد فکر کنم آنفولانزا گرفتن. بچه های آقای صبوری الکی از خنده روده بر شده بودند تا خرابکاری های من اصلاح شد ساعت از 12 شب گذشت
آقای صبوری گفت: هوشنگ جان باید روی گلت به سمت ما باشه به خاطر همین شیرین کاری هات ازت خوشم میاد همانطور که خودت می دونی آدم وقتی که می خواد بره مهمونی باید نجاست توی لباس و بدنش نباشه بدنش پوشیده باشه لباسش باید مناسب باشه جای مناسبی بنشینه
و رو به صاحبخانه و میزبان بنشینه خدا رو شکر شب یلدامون شب پرخنده ای شد و در عین حال کلاس درسی شد شب از نیمه گذشته باید سریع شام بخوریم که به کارای فردامون هم برسیم نظم و زمان برای یک انسان عامل رشده،.از اتفاقات امشب می خواهیم یک درس بگیریم انسان وقتی می خواد نماز بخونه می خواد به مهمانی خدا بره

همه اتفاقات امشب رو باید توی نماز رعایت کنه

باید طهارت داشته باشه طهارت برای نماز یعنی وضو بگیره
باید ازاله ی نجاست کنه یعنی اگر بدن یا لباسش نجسه باید نجاست رو برطرف کنه با وضع

ی که برای هوشنگ توی سطل آشغال به وجود اومد کسی مهمانی نمی ره آخه میزبان خوشش نمیاد
باید ستر عورت کنه یعنی بدنش توی نماز پوشیده باشه اگه امشب هوشنگ شلوار یا ژاکت نداشت با بدن لخت که نمی تونست مهمانی بره
باید احکام لباس و مکان رو رعایت کنه یعنی
باید محل نماز خوندنش نجس نباشه غصبی نباشه دارای حرکت نباشه پستی و بلندی نداشته باشد
لباس نماز گذار نیاید غصبی باشه از پوست حیوان حرام گوشت نباشه برای مرد لباس ابریشم یا طلا باف نباشه
وقت شناسی و قبله شناسی هم جزء مقدمات نمازه یعنی

نماز باید در وقت خودش خونده بشه و باید رو به خدا و رو به قبله باشه اگه ساعت یک نیمه شب بخواهید مهمانی برید میزبان در رو به روتون باز نمی کنه
نماز خون باید امامت و ولایت امام علی و فرزندان معصومش را پذیرفته باشه. قبل رفتن به مهمانی خدا باید این هفت چیز را رعایت کنه که بهش می گن مقدمات نماز
که خلاصه شون میشه
طهارت، ازاله ی نجاست، ستر عورت، رعایت احکام لباس و مکان نماز گذار، وقت شناسی، قبله شناسی، ولایت،
یاد گرفتی آقای هوشنگ جان
گفتم :آقا معلم فکر کتم اینجا خونه تونه و ما هم الان مهمان هستیم مدرسه که نیست
آقای صبور گفتند : مؤمنین وقتی دور هم جمع می شن باید حرفای خوب و به درد بخور بزنن
خوب اگه یاد گرفتی بگو انسان وقتی میخواد نماز بخونه می خواد بره مهمانی خدا
قبل از نماز چندتا کار باید انجام بده؟! گفتم :
تغارت، اضافه ی نجاست، سطل اوره، قبله ی لباس،مکان وقت، ولایت، از اینکه اینقدر خوب و سریع جواب دادم همه داشتند بلند بلند می خندیدند و بچه های آقای صبوری از خنده روی زمین غلط می زدند. بابام نمی دونم چرا الکی ناراحت شده بود از آقای صبوری خداحافظی کرد وبه من گفت تغار جان هوش منگ خان پاشو بریم به اندازه ی کافی امشب سرافرازمان کردی


امسال که کرونا ست و جایی نمی تونیم بریم جاتون خالی با پدرو مادر و داداش و خواهرم دور هم نشستیم و بابام داره خاطره ی شب یلدای پارسال رو تعریف می کنه و همه از خنده دارن فرش ها رو گاز می گیرن
من فقط موندم چرا اینا الکی و بدون دلیل می خندن

قسمت هفتم
#آموزش_احکام_در_قالب_طنز


@bahambehkandim

:: موضوعات مرتبط: طنز، احکام

شهادت حضرت زهرا...

ما را در سایت شهادت حضرت زهرا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 225 تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 22:05

صفحه بندی