تبع:
تبع: تبع و اتّباع اطاعت فَمَنْ تَبِعَ هُدٰايَ فَلٰا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لٰا هُمْ يَحْزَنُونَ بقره: 38،
پيروي محسوس و دنبال كردن
فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ يونس: 90،
بقره: 262،
أَلمرسلات 17،
فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ
اتبع باب افعال پيروي و دنبال كردن و هم پيرو قرار دادن
.وَ اتَّبَعْتُ يوسف: 38 پيروي كردم.
تبع: بر وزن فرس تابع
واحد و جمع در آن يكسان ميباشد «إِنّٰا كُنّٰا لَكُمْ تَبَعاً» ابراهيم: 21،
تبيع ناصر و كمك «ثُمَّ لٰا تَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنٰا بِهِ تَبِيعاً» اسراء: 69، سپس بر ما بسبب آن عذاب ياري نيابيد.
متتابع: پي در پي.
فَصِيٰامُ شَهْرَيْنِ مُتَتٰابِعَيْنِ» نساء: 92.
تُبَّع:
تُبَّع: قَوْمُ تُبَّعٍ ق: 14. لقب پادشاهان يمن
چون شاهان تبّع در زمامداري تابع هم بودند
یا، تبّع پادشاهي است كه ملّت از وي پيروي نمايد.
یا، كثرت پيروان
آیه در نابود شدن قوم تبّع صريح ولي از خود تبّع ساكت است.
پيامبر اسلام فرمود
تبّع را فحش نگوئيد كه او اسلام آورده،
امام صادق عليه السّلام : تبّع بطايفۀ اوس و خزرج گفت در همين جا باشيد تا اين پيامبر بيايد و اگر او را درك ميكردم در خدمتش بودم و با او بپا ميخواستم.
تجارت:
تجارت: معامله. خريد و فروش مستمر ، تصرّف در رأس مال براي طلب سود
تاجر خرید و فروش کننده نساء: 29،
تِجٰارَةٍ تُنْجِيكُمْ صفّ: 10 در اين آیه ايمان و جهاد جنس و نجات از عذاب قيمت است و معامله با خداست
نور: 37 ولی بیع خرید و فروش دائمی و غیر دائمی است
تحت:
تحت: زير. مقابل فوق.
مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مائده: 66،
تحت كنايه از نكاح
زن نوح و لوط
كٰانَتٰا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبٰادِنٰا تحريم: 10:
« جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰار آل عمران: 15،
جن پوشیدن و مخفی کردن
جنین در شکم مادر مخفی است
«فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ» انعام: 76 يعني شب او را پوشيد،
مجنون عقلش پوشیده است
قلب جنان است چون در ميان بدن پوشيده است سپر را چون در حين جنگ شخص را ميپوشاند مجن و مجنّة گويند.جنّت باغي اكه درختان آن روي زمين را بپوشاند
تراب:
تراب: هر چیز نرم و نفوذ پذیر، خاك. خاک را به خاطر نرم بودنش تراب گفته اند
خاک و طین و حمأ چون نکرده اند یعنی خاک یا گل یا لجن مخصوص انسان خلق شده
كهف: 37،
خَلَقَكُمْ مِنْ تُرٰابٍ فاطر: 11
خَلْقَ الْإِنْسٰانِ مِنْ طِينٍ» سجده: 7،
«إِنِّي خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» حجر: 28،
ترب بر وزن حجر =هم سن و سال در یک زمان به دنیا آمده باشند غالبا به دختران هم سن و سال گویند چون در کودکی با هم خاکبازی می کردند ترب گویند
صفت أتراب برای حوریان بهشتی یعنی با شوهران خود تناسب دارند فلان دختر هم سن و ترب فلان دختر است
جمع آن أتراب
قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ أَتْرٰابٌ» ص: 52 كلمۀ اتراب
عُرُباً أَتْرٰاباً»
كَوٰاعِبَ أَتْرٰاباً» نباء: 33
متربة = احتیاج شدید گویا از شدت فقر به خاک چسبیده
أَوْ مِسْكِيناً ذٰا مَتْرَبَةٍ» بلد: 16
ترائب = اطراف سینه دنده های سینه مفرد آن تریبه است یعنی چیز نرم و نفوذ پذیر
استخوان های سینه، عانه و استخوان خاصره مرد که همه مربوط به مرد است
عده گفته اند منظور از ترائب نطفه و آب زن یا دنده و استخوان سینه ی زن است
يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرٰائِبِ» طارق: 7
صلب قسمت آخر ستون فقرات مرد
به استخوان سینه یا عانه ترائب گویند چون مانند خاک نرم است و حرکت می کند
ترف:؛ ج 1، ص: 272
ترف: نعمت
ترفّه: توسّع در نعمت مترف:به حال خود وا گذاشته شده که آنچه بخواهد ميكند و از وي جلوگيري نميشود، ثروتمند
آيۀ 16: اسراء.
ثروت و بی نیازی عامل طغیان
إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَيَطْغيٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنيٰ علق: 6،
واقعه: 33،
هود: 116،
سباء: 34،
در همه جای قرآن به عنوان ذم استعمال شده
ترك
ترك: واگذاشت باقی گذاشت عمدی یا غیر عمدی میراث
لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ نساء: 7، واگذاشتن غیر عمدی
عمدي مثل مٰا قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهٰا قٰائِمَةً عَليٰ أُصُولِهٰا فَبِإِذْنِ اللّٰهِ حشر:5.
در آيۀ وَ تَرَكْنٰا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ صافّات: 78،
باقی گذاشتن تام نیک یا شریعت
تِسع:
تِسع: و تسعة: نه. وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسيٰ تِسْعَ آيٰاتٍ بَيِّنٰاتٍ اسراء: 101،
إِنَّ هٰذٰا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نعجة ص 23:
در سورۀ اعراف آمده وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ … وَ قٰالُوا مَهْمٰا تَأْتِنٰا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنٰا بِهٰا فَمٰا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمُ الطُّوفٰانَ وَ الْجَرٰادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفٰادِعَ وَ الدَّمَ آيٰاتٍ مُفَصَّلٰاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كٰانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ 130- 133
ذكر شده است خشكسالي، كمبود حاصل، طوفان، ملخ، قمّل، وزغها، و خون. اين هفت آيه با عصا و يد بيضاء، مجموعا 9 آيه است
تعس:
تعس: هلاكت.، لغزشي كه صاحبش قدرت برخاستن ندارد
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمٰالَهُمْ محمد8
تَفَث:
تَفَث: چرك ناخن و غيره است باید از بدن زايل شود .ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ حجّ: 29،
، قضاء تفث = زايل نمودن آلودگي هاي بدن در ايّام احرام مانند گرفتن ناخن، اصلاح مو، شستشو و غيره.
کنایه از خروج از احرام
تقن:
تقن: اتقان : محكم كردن
.صُنْعَ اللّٰهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْ ءٍ نمل: 88
تِلك:
تِلك: اسم اشاره مفرد مؤنّث.
اشاره به مفرد
وَ مٰا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يٰا مُوسيٰ طه: 17،
اشاره به جمع، به اعتبار اشاره به جماعت، مؤنث است
مثل تِلْكَ حُدُودُ اللّٰهِ
تِلْكَ آيٰاتُ اللّٰهِ
تلکما تلکم به اعتبار مخاطب است یعنی مخاطب دو نفر یا بیشترند
أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ اعراف: 22،
أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهٰا اعراف: 43،
تَلّ:
تَلّ: مكان مرتفع (تپّه) گويند جمع آن تلال
«تلّه» يعني او را به تپّه ساقط کرد انداخت خواباند
فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ صافات: 103،
چون ابراهيم و پسرش بامر خدا تسليم شدند و او را بپيشاني در تلّ انداخت، بر خاک انداخت، بر زمین زد
مثل «تربّه» او را بخاك انداخت.
تلي:
تلي: تلوّ (بر وزن علوّ) و تلو (بر وزن حبر) و تلاوة، بمعناي تبعيّت و از پي رفتن، پیروی در حکم، مصدر آن تلوّ است
خواندن با تدبر، که مصدر آن تلاوت است
گویا قاری قرآن در پی کلمات و معانی می رود، در این صورت فعل لازم است
یا اینکه بعضی حروف را تابع حروف دیگر می کند در این صورت فعل متعدی است
فرق تلاوت با قرائت آنست كه قرائت در اصل جمع كردن حروف و تلاوت قرار دادن آنها در پي يكديگر است.
تلاوت مخصوص كتب آسماني و خدائي است و از قرائت اخصّ است
در آيۀ
وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ عَليٰ مُلْكِ سُلَيْمٰانَ بقره: 102 گويد چون شياطين خيال ميكردند آنچه ميخوانند از كتب خداست، لذا كلمۀ «تَتْلُوا» بكار رفته است.
والْقَمَرِ إِذٰا تَلٰاهٰا. «تَلٰاهٰا» بمعني از پي آمدن است. نه کسب نور از خورشید
أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ هود: 17 «يَتْلُوهُ» بمعني در پي او بودن است نه تلاوت.
مراد از أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَةٍ حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم است و مراد از «يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ»
طبق روایات مقبول شیعه و سنی، امام علی علیه السلام است نه جبرئیل یا زبان پيامبر
… بقره: 121، مراد از يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلٰاوَتِهِ تدبّر در معاني كتاب است و آن حقّ تلاوت است
و ضمير «بِهِ» بقرآن يا حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم بر ميگردد
فَالتّٰالِيٰاتِ ذِكْراً إِنَّ- إِلٰهَكُمْ لَوٰاحِدٌ صافات: 4
قسم بآنهائيكه براي حفظ يكديگر در پي هم اند، واقع اين است كه خداي شما يكي است.
كتاب آغاز و انجام جهان:
صافات یعنی صف كشنده ها الكترونهاي اطراف هسته ی اتم هستند
زاجرات یعنی الکترون ها همیشه با نیرویی از مرکز اتم رانده می شوند و برمی گردانند
فالتالیات ذکرا
«تاليات» يعني پي رونده ها و «ذكر» بمعني حفظ است
اتم های عناصر اگر در پی هم نباشند و هم را حفظ نکنند نظم عالم به هم می ریزد
منظور از صافات و تالیات ملائكه نیستند چون مؤنث نیستند تا با الف و تاء جمع بسته شوند
مراد از صافات، صفوف نماز جماعت و يا صفوف مجاهدين نیست ، زيرا با إِنَّ إِلٰهَكُمْ لَوٰاحِدٌ تناسبي ندارد
و لازم بود گفته شود «و الصّافون صفا»
چون ملائکه ذوی العقول هستند و در قرآن به صورت مذکر ذکر شده اند
صافات 165، 166
انبیا 26 و زمر 75
مگر در آیه 11 سوره رعد که مراد از معقبات ملائکه است
تمام:
تمام: بآخر رسيدن. وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي مائده: 3 وَ لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضٰاعَةَ بقره: 233.
ثُمَّ آتَيْنٰا مُوسَي الْكِتٰابَ تَمٰاماً انعام: 154 شریعت موسی
دین موسی تمام و کامل و تفصیل و تمام کننده شریعت های قبل و اتمام کار و اتمام کرامت و نعمت برای محسنین یا اتمام نعمت برای موسی بود
نظير الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ است مائده: 3.
تَنّور:
تَنّور: تنور نان. وَ فٰارَ التَّنُّورُ … هود: 40 و تنور فوران كرد. فوران تنور مشخص در زمين کوفه در طوفان نوح
یا کنایه از اشتداد غضب خدا
تَوب:
تَوب: توب. توبه. متاب =، رجوع و برگشتن بنده به خدا به صورت مطلق یا رجوع از معصیت یا رجوع ازعمل گذشته است بقره 37
رجوع از معصیت درمورد خدا صحیح نیست
لَقَدْ تٰابَ اللّٰهُ عَلَي النَّبِيِّ وَ الْمُهٰاجِرِينَ وَ الْأَنْصٰارِ توبه: ۱۱۷.
توبه خدا بازگشت خدا به بنده به مغفرت
توبه بنده با لفظ تائب و تاب
توبه 112
مگر در آیه 222 بقره
و توبه خدا با صیغه مبالغه توّاب است چون بازگشت خدا به بنده بیش از بازگشت بنده به خداست
فرقان آیه 70 ایمان و عمل صالح و توبه سیئات را به حسنات تبدیل می کند چنانکه کود به میوه تبدیل می شود
ثُمَّ تٰابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللّٰهَ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِيمُ توبه: 118
توبۀ بنده ميان دو توبۀ خداوند است: اوّل خدا به بنده برميگردد و باو توفيق توبه ميدهد، سپس بنده توبه ميكند آنگاه خدا توبه كرده و آنرا مي پذيرد و بنده را می بخشد
از مجموع آیات ذیل چند نکته به دست می آید
نساء: 17- 18.
يونس: 90- 91
انعام: 158.
غافر: 85. يونس: 88- 96 و 97
نساء: 159
آل عمران: 90
1-خدا توبه کسی را می پذیرد که کاری را از روی جهالت انجام دهد و زود توبه کند و توبه را به تأخیر نیندازد چه جهل گنه کار از بی علمی باشد چه از بی عقلی
2- کسی که هنگام یقین به مرگ و دیدن آثار مرگ توبه کند توبه اش را خدا نمی پذیرد
چون توبه حقیقی و رجوع حقیقی نیست و با اجبار شخص از دایره تکلیف خارج می شود و توبه اجباری توبه حقیقی نیست چون اختیار از شرایط تکلیف است لذا توبه فرعون هنگام غرق شدن و ایمان نصارا به حضرت عیسی هنگام مرگ پذیرفته نیست
3- کسانی که تا آخر عمر کافر باشند یا با اصرار بر کفرشان بیفزایند توبه آنها پذیرفته نیست
تارة:
تارة: دفعه … وَ مِنْهٰا نُخْرِجُكُمْ تٰارَةً أُخْريٰ طه: 55 .نصب آن براي ظرفيّت است
تورات:
تورات: كتابي بود كه بصورت الواح بر حضرت موسي بن عمران نازل گرديد. و آن غير از تورات موجود است
خلاصۀ نظر قرآن در بارۀ تورات فعلي
.]1- مقداري از تورات فعلي همان تورات اصلي است
آل عمران 93 و مائده 43، و اعراف 157
مائده: 12- 13،
آل- عمران آيۀ 23 و نساء آيۀ 44 و 51 دلالت دارد مقدار معتنابهي از تورات مانده و قسمت معتنابهي هم از بين رفته است
.2- قسمت ديگري از بين رفته است
نساء 44
.3- مقداري بر آن اضافه شده است
بقره 78 و 79
آل عمران 78
.4- در آن تغيير و تبديل رخ داده است
مائده 13 و 41
قسمتی را کتمان کردند
انعام 91
بقره 146
ما بقی مطلب قاموس تحت عنوان تورات در مورد معرفی تورات و تحریفات آن است و اینکه تورات بعد از حضرت موسی جمع آوری شده و اصل تورات توسط بخت نصر از بین رفته است
تِين:
تِين: انجير. وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ قسم بانجير و زيتون و طور سينا.
قتاده تين كوهي در دمشق زيتون كوهي در بيت المقدس
عكرمه : تين و زيتون هر دو نام كوهي است كه در آن انجير و زيتون ميرويد.
علت قسم، كثرت فوائد آندو است.
تناسب این دو میوه با مکه و طور سینا به خاطر این است همه اینها منشأ فواید فراوان هستند
«ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ» =
هجوم ضعف و پيري و تحليل قوا و از ياد بردن معلومات و رجوع بايّام كودكي
انسان به اسفل سافلین رفت
ولي در اثر انوار وحي و استعداد ذاتي ميتواند مانند انجير و زيتون از هر حيث لايق و مفيد و قابل استفاده باشد و اشعۀ تابناك وحي كه از طور سينا و مكّه معظمه برخاسته همه براي ترقّي و رشد و تعالي او است،
تيه:
تيه: تحيّر. يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ … مائده: 26 ارض مقدّس بر بنی اسرائیل چهل سال حرام است و به خاطر مخالفت با موسی علیه السلام در زمين سرگردان ميشوند.
حرف ث؛
ثبُوت:
ثبُوت: حبس، آرامش، استقرار … فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا نحل: 94 تا مبادا قدمي بعد از استقرارش بلغزد.
اثبات و تثبيت = ثابت و مستقر کردن مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَكَ هود: 120
آنچه را كه با آن قلب تو را مستقرّ ميكنيم، یعنی از اضطراب به سکون می بریم
لِيُثْبِتُوكَ انفال: 30. محبوس كردن آنحضرت
وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً نساء: 66 آنها را در ايمان بيشتر تثبيت ميكرد
تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ … بقره: 265
نفس خود را با ابتغاء مرضاة خدا ثابت ميكنند
اثبات نفس در مرضات اللّه موجب عدم منّت و اذيّت است .
ثُبُور:
ثُبُور: هلاكت. لٰا تَدْعُوا الْيَوْمَ ثُبُوراً وٰاحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً كَثِيراً فرقان: 14 امروز يكدفعه وا ثبورا و وا هلاكا نگوئيد و وا ثبورا بسيار گوئيد
مَثْبُوراً اسراء: 102 هلاك شده
ثَبط:
ثَبط: حبس. باز داشتن
فَثَبَّطَهُمْ … توبه 46: ليكن خدا خروج آنها را مكروه داشت پس بازشان داشت
ثُبَة:
ثُبَة: دسته. جمع آن ثبات است
فَانْفِرُوا ثُبٰاتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً نساء: 71 دسته دسته بجنگ خارج شويد و يا همگي كوچ كنيد.
در لغت «الثبة: العصبة من الفرسان»
ثَجّ:
: جاري شدن و جاری کردن .لازم و متعدی هر دو «ثجّ الماء و الدّم:
ثجّاج: آنچه كه بشدت جاري ميشود
مٰاءً ثَجّٰاجاً نباء: 14 آبي تند و پي در پي
«افضل الحجّ العجّ فالثّجّ» بهترين حجّ رفع صوت بتلبيه و سپس جاري كردن خون قرباني است.
ثِخَن:
ثِخَن: (بر وزن عنب) غليظ شدن. محكم شدن. از جریان باز ماندن (مثل غليظ شدن شيره) و بآنكه زخم بزنند و از رفتن بازماند به استعاره گويند: «ثخنته ضربا»
.حَتّٰي إِذٰا أَثْخَنْتُمُوهُمْ، محمد: 4
در آیه 67 سوره انفال خطاب به کسانی که در جنگ بدر آزاد کردن اسرای مشرکین را در برابر فدیه بر کشتن آنها
ترجیح می دادند
یا اینکه مسلمانان از پیامبر می خواستند کاروان تجاری مشرکین را اسیر کنند
مراد از حَتّٰي يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ قدرت و استقرار يافتن دين پيامبر است كه آزاد كردن دشمن ضرري نداشته باشد
. مضمون آيه : براي هيچ پيغمبري نبوده كه اسيران داشته باشد تا آنگاه كه در زمين خود را نيرومند كند
ثَرب:
ثَرب و تثریب : ملامت. عتاب
.لٰا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ يوسف: 92 يوسف ببرادرانش گفت امروز بر شما ملامتي (از جانب من نیست )
ثَرَي:
ثَرَي: مطلق خاك. خاک تر یا مرطوب
وَ مٰا تَحْتَ الثَّريٰ طه: 6
ثُعبان:
ثُعبان: اژدها.
ثعب =جاری کردن آب و خون
هِيَ ثُعْبٰانٌ مُبِينٌ اعراف: 107
نوعي از مارهاي طويلي است بر نر و ماده اطلاق ميشود.
براي سرعت خزيدن اژدها، بآن ثعبان گفته اند
ثَقْب:
ثَقْب: نفوذ. پاره كردن
نجم ثاقب = ستارۀ نوراني گويا با نور خود ظلمت
را ميشكافد
النَّجْمُ الثّٰاقِبُ طارق: 3
ستارۀ نافذ .طارق و نجم ثاقب هر دو يكي هستند
«طارق» مرحلۀ اوّل تشكيل ستاره و «نجم» ابتداي ظهور نور قرمز و «ثاقب» مرحلۀ سوّم آن یعنی نورانیت ستاره است
نجم یعنی ظهور است در ستاره را در اثر ظاهر بودن نجم گفته اند
شِهٰابٌ ثٰاقِبٌ صافّات: 10، شهاب ثاقب = سنگهاي آسماني كه با سرعت 48 هزار كيلومتر در ساعت وارد جوّ زمين شده و در اثر حرارت و تماس با گازهاي جوّ مشتعل شده و ما آنها را بصورت نواري از نور مشاهده ميكنيم.
ثَقْف:
ثَقْف: پيدا كردن. مصادف
شدن ، ظفر یافتن، گرفتن حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ بقره: 191، هر جا كه آنها را پيدا كرديد ، با آنها رو به رو شدید آنها را یافتید، بر آنها پیروز شدید
حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ … نساء: 89، «وجد» بجاي «ثقف» آمده است
.فَإِمّٰا تَثْقَفَنَّهُمْ انفال: 57،
ثِقَل:
ثِقَل: (بر وزن عنب) سنگيني در جسم و معانی
ثقيل يعني سنگين.
ثَقُلَتْ مَوٰازِينُهُ اعراف: 8،
ثقيل صفت روز قيامت و صفت قول
يَوْماً ثَقِيلًا انسان: 27،
قَوْلًا ثَقِيلًا مزمل: 5
ثقال بضمّ و فتح اوّل بمعني ثقيل است و جمع آن ثقال (بر وزن رجال است)
مثل سَحٰاباً ثِقٰالًا اعراف: 57: تا چون باد ابرهاي سنگين را برداشت.
سحاب اسم جنس جمعي است
صفت آن گاهي بنا بر لفظش مفرد ميايد مثل وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ بقره: 164،
و گاهي بنا بر معنايش جمع ميايد اعراف 57
. در مجمع ذيل آيه 12 سورۀ رعد فرموده: سحاب جمع سحابه است.
.أَثقال جمع ثقل (بر وزن علم) و آن چيزي است كه حملش سنگين است
تَحْمِلُ أَثْقٰالَكُمْ نحل: 7
چهار پايان بارهاي شما را حمل ميكنند.
مِثقال: چيزي است كه با آن وزن ميكنند (سنگ)، نام هر سنگ و مثقال الشي ء وزن آن است.
«مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ» يعني هم وزن مورچه
مراد از اعراف: 187 ثَقُلَتْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ = قيامت در آسمانها و زمين سنگين است یعنی دانستن آن سنگين است
یا سنگيني وضع آن بر اهل آسمانها و زمين است یا وقوع آن بر مردم سنگين است
یا ثبوت آن و علم به آن و صفات آن، همه سنگين است
منظور سنگيني
معنوي است مثل سنگيني مرض و سنگيني آنكس كه غرامت بيشتر پرداخته است نظير أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ طور: 40
يَوْماً ثَقِيلًا انسان: 27 سنگيني آن بر مردم
.ب: اثّٰاقَلْتُمْ إِلَي الْأَرْضِ … توبه: 38
تثاقل اظهار سنگيني نفس و عدم ميل است
يعني: چه شده بر شما چون گويند در راه خدا كوچ كنيد سنگيني ميكنيد بسوي زمين و ميخواهيد خارج نشويد
.ج: قَوْلًا ثَقِيلًا مزمّل: 5 = سنگيني تبليغ آن بر آنحضرت به خاطر مخالفت مردم
د: وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالًا مَعَ أَثْقٰالِهِمْ … عنكبوت: 13 اثقال =گناهان
پيشوايان باطل حامل سنگینی گناهان خود و دیگرانی اند که به گناه وادارشان کرده مانند بدعت و ظلم
أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا زلزال: 2 زمین بارهاي خود را بيرون ريزد.
یا تخليه نيروهاي زمين و انفكاك ذرّات آن از يكديگر
یا مراد ذرّات ابدان مردگان و اعمال و اسرار آنهاست
تحدث اخبارها «اخبار» هم از اثقال زمين است
اعمال خوب و بد انسان وزن دارند لذا از گناه و حسنات در قرآن از ماده ثقل استفاده شده
انفطار: 4
آيۀ 13 عنكبوت
زلزال: 8
اعمال نیرویی هستند که از انسان صادر می شوند که منشأ آن ماده است لذا وزن دارد و در قیامت اعمال را مجسم می بیند
ثَقَل:
ثَقَل: (بر وزن عمل) چيز نفيس و مهمّ أَيُّهَ الثَّقَلٰانِ رحمن: 31 مراد از ثقلان جنّ و انس اند چون عاقل و مکلف و دارای کرامت و برتر از همه ی موجودات هستند
منظور از ثقلین در حديث متواتر ثقلین دو وجود گرانبهاست چون هدایت گر مردمند
ثلاث:
ثلاث: سه ثَلٰاثِ شُعَبٍ … مرسلات: 30
ثلاثه مؤنّث ثلاث ثَلٰاثَةِ أَيّٰامٍ بقره: 196
ثلاثون سي، ثَلٰاثُونَ شَهْراً احقاف: 15
ثلث (بضم اول و دوّم) يك سوّم
فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ نساء: 11
ثلاث (بر وزن گلاب) يعني سه سه ثُلٰاثَ وَ رُبٰاعَ نساء: 3
ثلّ:
ثلّ: ثلّة: جماعت كثيرة.
دليل كثرت خود قرآن است كه ميگويد ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ واقعه: 13 از مقابلۀ «قليل» ميدانيم كه «ثلّة» بمعني كثير است
.راغب: ثلّة قطعۀ جمع شده از پشم است
و باعتبار جماعت «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ» آمده
اصل معنی ثلة از كسر (شكستن) است گويا اين جمع از كلّ مردم شكسته و بريده شده است
در حديث «لهم ذمّة اللّٰه و ذمّة رسوله علي ديارهم و اموالهم و ثلّتهم» ثلّة شامل تمام جمعيّت است
صحاح : بجمع كثير از گوسفندان ثلّة (بضم و فتح اوّل) گويند
ثلّة (بفتح اول):جمع کثیر بزها و گوسفندان
ثلّة (بضم اوّل) جماعت کثیر مردم
السّٰابِقُونَ السّٰابِقُونَ أُولٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ فِي جَنّٰاتِ النَّعِيمِ، ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ واقعه: - 15 ولي در بارۀ اصحاب ميمنه در آيۀ 39 و 40 فرموده ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ
سابقون جمع كثيري از امّتهاي گذشته و عدۀ كمي از اين امّت اند، ولي اصحاب ميمنه جمعيّت زيادي از امّتهاي سلف و جمعيّت زيادي از اين امّت اند و در نتيجه، اكثريت جمعيت بهشت را اصحاب ميمنه تشكيل ميدهند.
طبق برخی روایات منظور از السابقون انبیا و ائمه علیهم السلام هستند
طبق آیات سوره واقعه و الرحمن نعمت ها و مقام بهشتی سابقون از اصحاب میمنه بیشتر است
ثمد:
ثمد: آبی که ماده ندارد مانند آب باران که جایی جمع شده باشد
ثمود يكي از قبائل عرب ما قبل تاريخ است كه در محلّي بنام وادي القري ما بين حجاز و شام سكونت داشتند
كلمۀ ثمود بتأويل شخص منصرف و بتأويل قبيله غير منصرف است
(اقرب : ثمود كلمۀ عجمي و گفته شده عربي است و علت عدم صرف اسم قبيله و علم و تأنیث بودن ثمود است
قوم ثمود : مردمي بت پرست بودند
پيامبرشان حضرت صالح بود
.هود: 63.
ب: بعد از قوم عاد بودند و تمدّن خوبي داشتند و از وسائل طبيعي استفاده كرده و كامياب بودند
در جلگه ها و همواريها، كاخ ها ميساختند و از كوه ها عمارت ها ميتراشيدند و از ياد خدا غافل و از افساد پروائي نداشتند اعراف: 74
و بشغل كشاورزي اشتغال داشته باغها و چشمه ها و مزرعه هاي مفصلي داشتند شعراء: 148
عدّۀ كمي از آنها به صالح ايمان آوردند
و ناقۀ صالح را كه معجزه بود پي كردند
قاموس قرآن، ج 1، ص: 316
و با عذاب الهي نابود گرديدند.
الميزان از آيۀ 48 سورۀ نمل وَ كٰانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ … استفاده كرده كه ثمود بصورت قبيله ها زندگي كرده و در هر قبيله شيخي و بزرگي فرمانروائي مينمود
عذاب قوم ثمود : صاعقه فصلت 13
لرزه : اعراف 78
صیحه : هود 67
ثَمَر:
ثَمَر: گل، ميوه مِنْ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ … انعام: 141
.واحد آن ثمرة است
مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً بقره: 25
جمع آن ثمرات است مِنَ الثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَكُمْ بقره: 22.
در بارۀ زنبور عسل آمده ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرٰاتِ … نحل: 69 اكثر استفادۀ زنبور عسل از گلهاست.
در عرف عرب ثمره در غير ثمرۀ درخت یعنی ثمر معنوی نيز بكار ميرود مانند : ثمرۀ علم، عمل صالح و ثمرۀ عمل صالح بهشت است
ولي در قرآن مجيد فقط در ثمرۀ درخت بكار رفته
است.
ثُمّ:
ثُمّ: حرف عطف است و دلالت بر تأخير دارد. مثل ثُمَّ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ مؤمنون: 31 راغب گويد: ثمّ دلالت بر تأخير ما بعد از ما قبل را دارد بالذّات باشد يا در رتبه و يا در وضع چنانكه در قبل و اوّل نيز اين سه اعتبار هست. قاموس تصريح ميكند كه «ثمّ» گاهي براي ترتيب خبر دادن ميايد مثل: «اعجبني ما صنعت اليوم ثمّ ما صنعت الامس اعجب منه» ثمّ در اينجا فقط براي ترتيب خبر است.علي هذا در اين آيات وَ نَجَّيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ وَ جَعَلْنٰا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْبٰاقِينَ … ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ صافات 76- 82 ثمّ براي ترتيب خبر است و گرنه ميبايست غرق قوم قبل از نجات نوح و اهلش گفته شود مگر آنكه بگوئيم: نجات با سوار شدن بكشتي تحقّق
يافته است، در اين صورت ثمّ در معناي معمولي خود بكار رفته است.ولي در دو آيۀ لٰا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ … ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هٰاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا فُتِنُوا … لَغَفُورٌ رَحِيمٌ نحل: 110 براي ترتيب خبر است زيرا ترتّب در ميان دو امر فوق نيست دقّت در ما قبل و ما بعد اين دو آيه مطلب را بيشتر روشن ميكند. همچنين است آيۀ 52 از سورۀ يونس و باحتمال قوي آيۀ 17 سورۀ بلد و 16 سورۀ اعراف.
ثَمَّ:؛ ج 1، ص: 317
ثَمَّ: (بفتح اوّل) اسم اشاره است بمكان بعيد
فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ بقره: 115 .گاهي با لفظ تا ثمّة آمده ولي در قرآن نیست
ثُمْن:
ثُمْن: (بضم اول و سكون دوم و نيز بضم اوّل و دوّم)
یک هشتم
فَإِنْ كٰانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّٰا تَرَكْتُمْ نساء: 12 ثمانيه: هشت، ثامن: هشتم، ثمانون: هشتاد.
ثَمَن:
ثَمَن: (بفتح اول و دوم) قيمت، چيزي كه فروشنده از خريدار در بیع ميگيرد چه نقد باشد يا جنس،
بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ … يوسف: 20
ثمن گاهی کنایه از عوض کردن خوب به بد است نوعی سرزنش
فروختن آیات خدا به ثمن ناچیز مال یا مقام دنیا
بقره 41
پیمان شکنی در مقابل قیمت ناچیز دنیا آل عمران 77
نحل 95
ثني:
ثني: عطف، عدد دو. چون یکی بر دیگری عطف است
ثنا =درود چون مدح صفات نیک به هم عطف میشوند
استثنا = مستثنی به مستثنی منه عطف می شود
يَثْنُونَ صدورهم هود: 5 سينه هايشان را بر ميگردانند سينه هايشان را بهم مي پيچند و تا ميكنند تا قرآن را نشنوند
وَ لٰا يَسْتَثْنُونَ قلم: 18 حق فقرا را خارج نمی کردند
یا انشاء اللّه گفتن و كار را منوط بارادۀ خدا كردن يعني: قسم خوردند كه حتما محصول را بچينند و استثناء نميكردند و نميگفتند: اگر خدا بخواهد.
ارادۀ خدا در طول ارادۀ بشر است بايد اوّل خدا بخواهد بعد بشر وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلّٰا أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ انسان: 30
ثانی اثنین =
إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثٰانِيَ اثْنَيْنِ توبه: 40
«ثٰانِيَ» حال ضمير در «أَخْرَجَهُ»
كفّار او را بيرون كردند در حاليكه دوّم دو نفر بود و شخص ثالثي با آندو نبود
ثٰانِيَ عِطْفِهِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللّٰه حج: 9
«ثٰانِيَ عِطْفِهِ» حال فاعل «يُجٰادِلُ» و عطف بكسر اوّل بمعني جانب و طرف است كه شخص در موقع اعراض روی خود را برمی گرداند
كنايه از تكبّر و اعراض است یعنی مجادله کنندگان در باره خدا متکبرند
- مَثْنيٰ وَ ثُلٰاثَ وَ
رُبٰاعَ نساء: 3 «مثني= دو دو
.6- سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِي حجر: 87 ما بتو هفت آيه كه بر هم عطف شونده است،
مراد از سبع مثاني سوره حمد است
«مثاني»= عطف، مثاني جمع مثنيّه اسم مفعول از ثني است يعني عطف شونده ها. چون آيات سورۀ حمد يكديگر را توضيح و روشن ميكنند لذا بيكديگر عطف ميشوند
در آيۀ ديگر همۀ قرآن مثاني خوانده شده اللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِيَ زمر: 23
چون آيات قرآن بيكديگر ميل ميكنند و يكديگر را توضيح و بيان مي نمايند و شبيه همديگراند
يا اينكه آن جمع مثني بمعني تكرير و اعاده است و كنايه است از اينكه بعضي از آيات بعضي ديگر را بيان و روشن ميكنند.
«من» در «مِنَ الْمَثٰانِي» بمعناي تبعيض و «مثاني» بمعني تمام قرآن است و آيه ميگويد: ما از مثاني، هفت آيه بتو داديم
ولي عطف «وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ» بر «سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِي» دلچسب نيست. احتمال قوي آن است كه «من»براي بيان باشد يعني ما بتو، سبع مثاني و قرآن عظيم را داديم.
چون سورۀ حمد اهمیت خاصی دارد و ، شامل مجموع فشردۀ همۀ معاني قرآن است و لذاست كه نماز بدون حمد نداريم
و نماز ميّت نماز نيست بلكه دعاست «لا صلوة الّا بفاتحة الكتاب» .
ثوب:
ثوب: رجوع بمحلّ خود. رجوع شیء بحالت اوّلي و يا بحالتيكه ابتدا براي آن در نظر گرفته شده است
مثال اوّلي «نحو ثاب فلان الي داره» (فلاني بخانۀ خود برگشت)
ثوب = لباس ، جمع آن ثیاب، چون بافته شده و بحالتيكه در نظر بود رجوع كرده است زيرا در ابتدا هدف از بافتن پارچه، لباس بود
ثواب =جزای عمل نیک و بد چون به عامل بر می گردد
اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوٰابِ آل عمران: 195، هَلْ ثُوِّبَ الْكُفّٰارُ مٰا كٰانُوا يَفْعَلُونَ مطففين: 36
ثواب (جزاي عمل) بهترين دليل تجسّم عمل است زيرا عمل مجسّم مصداق واقعی رجوع شیء است و گرنه برگردنده چيز ديگر ميشود.
مثابة = محل رجوع، محل کسب ثواب
وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثٰابَةً لِلنّٰاسِ بقره: 125
مثوبة = ثواب
لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ خَيْرٌ بقره: 103
ثور:
ثور: زير و رو شدن. پراکنده شدن شخم زدن وَ أَثٰارُوا الْأَرْضَ روم: 9
فَتُثِيرُ سَحٰابا روم: 48 اثاره: بحركت آوردن و پراكنده ساختن است:
فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً عاديات: 4 بواسطۀ دويدن غبار مخصوصي بلند كردند.
ثوي:
ثوي: ثواء: اقامت. ثٰاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ … قصص: 45 در اهل مدين مقيم نبوده اي.
مثوي: اقامتگاه قٰالَ النّٰارُ مَثْوٰاكُمْ انعام: 128
مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْوٰاكُمْ محمد: 19 هر دو مصدر ميمي انتقال و استقرار، حرکت و سکون
ثَيِّب:
ثَيِّب: ثيّبه: زن شوهر ديده … ثَيِّبٰاتٍ وَ أَبْكٰاراً تحريم: 5 زنان شوهر ديده و دوشيزه ها.
ثوب = رجوع
ثيّب زني كه بعد از ازالۀ بكارت از شوهر برگشته از ثاب يثوب بمعني رجع
الحمد لله
:: موضوعات مرتبط: خلاصه ی محتوای سوره های قرآن
شهادت حضرت زهرا...
ما را در سایت شهادت حضرت زهرا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:48